حسادت ، چشم و همچشمی و زیر آب زنی در میون خانوما نسبت مستقیم داره با تعدادشون در یک مکان .
به تجـربه آموختهایـم که روشنفـکرهای مجـازی ، هیچگاه پایشان را صفحهی مانتیور بیرون نمیگـذارند .
در مملـکتی زندگی میکنیـم که تصـویر پروفایل فیـسبوکشان در دنیـای مجازی، نشـاندهندهی عقایدشان اسـت ، نه اعمـالشان در دنیـای واقعی .
اصولـن دو حالت داره؛ یا از آهنگ و خواننـدهای که سوزن خواهـرم روش گیـر کرده خوشت میـاد و قـضیه خـتم به خیر میشـه و با خوشـت نمیاد و فاتحـهت خوندهس.
اینو گفـتم که بدونیـن همهمـون یه جورایی دیـکتارتوریم و شروع دیکـتاتوری از جوامع کـوچیک آغاز میشـه .
پایان کلاس اخلاق
نمیشـه انکار کرد که زمـانی دلمون میخواس لباس سوپرمن بپوشیم و دنیـای جهانی رو نجـات بدیم .
عاقلتـرینمون اونایی بودیم که لباس سوپـرمن رو گذاشتیم توی کمـد و دنیای خودمون رو نجات دادیم .
معـمولن آدمها بـعد از اینـکه کسی را خـُرد کردند ،توی جمـعکردن تیـکه و پارههـایش ، بیدقـتی میکنند .
همیـشه یک تـکه از هرکس در رابطهی از هم پـاشیده باقی میماند .
دیـروز ویدئوی قدیمی( از همـانها که امام میگفت از بمب اتم مخـربتر است ) را بـاز کردم که تعمیـر کنم ، مدارهـا و خازنهایـش و خاکـی که آنها را پوشـانده بود که دیدم ، و صدای خس خس موتورش را دوباره بستمـش و تعمیرش نکـردم .
ویـدئوی بیچاره خسته بـود ، شاید بازنشسته بایـد میشد .
از روزی که قطبهـای ناهمـنام "آهـنربا " تصمیم گرفـتند که همنـام شوند ، هر روز دورتـر و دورتـر شدند ، تا اینکـه جایی رسیـد که طاقت نزدیـکی همدیگـر را نداشتنـد .
قطبهای آهنربـا خودشان را گم کرده بودنـد .
روزی بـود که ناگفتههایـمان را بهم میگفتیـم و امروز
حـتا گفتههایمـان را از هم دریغ میکنیـم .
اعتـماد وقوفِ شرمگینانه انسـان است به تنهایی بیکران خود؛ بیاعتمادی اوست
نسبت به الـطاف پروردگار؛ و امیدی خرافی به اینکه شیـطان شاید همان خداوند
است.
انسان با کشفِ اعتماد خیانت را اختراع کرد.
رضا قاسمی
یکروزی ، یکجـایی در همین حـوالی .
بایـد خودت را متقـاعد کنی ، دلت را بیاندازی در یک پاکت کـاغذی ، درش را محـکم ببنـدی ، جایـش بگذاری روی یـکی از صنـدلیهای کنار خیابان
زیـپ کاپشنـت را بالا بکشـی و بروی .
باقی عمـرت را مثل اهالی این شهـر بیقلب و آهنوار زندگی کنی .
وطـن درست مثل سلامتی میمـونه .
وقتی از خاکـش خارج میشی ، تازه میفهـمی که چی رو از دس دادی .
نصـف بازدید وبلاگا رو نه خوانندههاشون ، بلکـه دوست دختر / دوست پسـر های جدید دوست دخـتر / دوست پسر قبلی انـجام میدن . و بلعکس
الـان نگـا نکـن نشستم ایـنجا پامو تکون میدم !
فرشــا رو جمع کردم بـدم قالیشویی ، خواهرم رو یکیشـون دلستر ریخـت در لحظهی آخر .
تموم پردههـا دست خشکشوییه ، روزنامه زدم رو شیـشهها . آشغالا رو نذاشـتم بو گـُـه آشپزخونه رو برداشته .
کثـف مامانم در رفـته ، داداش کوچولوم مسمـوم شده ، جمعه برمیگـردن خونه ، حموم و دستشویی رو نشستم .
بوفـه رو هـنو مرتب نکردم ، کف خونـه رو تمییز نکـردم ، اتاق خـودم مثـه جنگل آمازونه .
منـو اینطوری نگا نکـن نشستم اینجـا . معدهم سـوراخه از فرط استرس و اضطراب !
من اصـاب خانواده نـدارم اصن . نباید شوعر کنم .
عمو نوروز! نیا این جا... که این خونه عزاداره!
پدر خرجِ یه سال قبلِ شبِ عیدُ بدهکاره!
چشای مادر از سرخی مثِ ماهیِ هفت سینن،
که از بس تر شدن دائم، دیگه کم کم نمی بینن.
برادر گم شده پُشتِ سُرنگای فراموشی.
تن خواهر شده پر پر تو بازارِ هم آغوشی...
توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست،
تا وقتی نونُ خوش بختی میونِ کوله بارت نیست!
عمو نوروز! نیا این جا! بهار از یادِ ما رفته!
توی سفره نه هفت سینه، نه نونه، نه پولِ نفته!
عمو نوروز! تو این خونه تمامِ سال زمستونه.
گُلُ بلبل یه افسانه س. فقط جغده که می خونه.
بهارُ شادیِ عیدُ یکی از این جا دزدیده.
یکی خاکسترِ ماتم رو تقویمِ ما پاشیده...
توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست،
تا وقتی نونُ خوش بختی میونِ کوله بارت نیست!
یغما گلرویی
یک. بزرگ که میشوی همیشه یکجای کار میلنگد
،برخلاف بچگیها آنزمان که نیازمند دیگران هستی،مادر و پدرت فولتایم در اختیارت
نیستند و به تکتک حالات احساسیت حساس نیستند ، همه مشغولند ، و وقتی که به یک
موقعیت متعادل میرسی ، دیگران هم کمکم سر و کلهیشان پیدا میشود .باید بتوانی
خودت را با شرایط وقف بدهی ، وگرنه با هر مشکل کوچکـی ، داغان و تنها میشوی ،
باید یاد بگیری زمین که خوردی زانوهای شلوارت را خودت وصله و پینه بزنی . یاد که
بگیری ، مردم به تو احترام میگذارند ، هیچکس حوصلهی یک آدم شکستهی تنهای خسته
را ندارد ، مردم دردهای خودشان را دارند ، تو هم دردهای خودت را . دو. بچهتر بودیم ؛ مجالس مهمانی از مجالس
عزا هم بدتر بود ، پایمان را روی پایمان میانداختیم ، حرف نابجایی میزدیم و یا
کوچکترین حرکـتی از چشمهای ریزبین مادر دور نمیماند ، کافی بود تا آن خانه را
ترک کنیم ( یا مهمانها فلنگ را ببندند و ما با حضرت مادرمان تنها بشویم ) ، او
شروع میکرد به مواخذه کردن : " چرا خندیدی؟ " ، " برای چی جلو
خالهت برگشتی گفتی فلان " ، " خجالت نکشیدی دو تا پرتقال خوردی ؟
" ، " برای چی وقتی فلانی گفت بهمان ، جوابش رو اونطوری دادی ؟ مگه
لاتی؟ " و ... یکجایی دیگر مادرهایمان نگفتند ، چه
کاری خوب است و چه بد ، دیگر چشمهای ریزبین مادرها دیدههایش را بیان نمیکرد و
هشدارها و مواخذههای مادرانه جایشان را به توصیهها دادند ، دیگر از چشم غرّه
خبری نبود، اما خودمان می دانستیم که
فلان برخوردمان خوب نبوده و ... بعد از آنهم دیگر خیلی مهمانیها بود که چشمهای
ریزبین مادر نبود ، فقط صدایش در گوشمان بود " اونجوری نشین جلو مهمونا
" ، باید مسئولیت کارهایمان را میپذیرفتیم . سه. اولین
مصاحبهی شغلی، اولین باری که میروی دانشگاه و دیگر کسی سراغ پدر و مادرت را نمیگیرد
و خودتی و خودت . حس استقلال خوبی به تو دست میدهد ، اما کمکم مشکلاتش میچربد
بر آن حس زودگذر استقلال .دلت میخواهد گاهی باز هم مادرت همانطور که جلوی مدیر
مدرسه هوایت را داشت . بیاید و وساطتت را پیش آقای رئیسگروه بکند یا همانطور که
تکتک نمرههای کارنامههایت را بررسی میکرد از تو ریزنمره بخواهد . همانطور که
برای همه از تواناییها و قابلیتهایت میگوید برای آقای مدیرعامل هم از خوبیهایت
بگوید ، اینکه لیاقت داری که به تو اعتماد کنند و شغل و مسئولیتی را در اختیارت
قرار بگذارند و مسئولیت پذیری. دلت
میخواهد کوچک بشوی گاهی . چهار. در مزمت بزرگسالی بیشتر از اینها میتوان
نوشت ، بزرگ بودن سخت است ، وقتی که باید تصمیمهای مهم زندگیت را به تنهایی بگیری
و دیگر کسی نیست ( نباید هم باشد ) که بگوید چه کاری را باید انجام داد ، میخواهی
مذهبی باشی؟! کجا زندگی کنی؟! چطور زندگی کنی ؟!و ... سوالهایی است که ابنبار تو
(تنها تو ) باید پاسخشان را پیدا کنی . همیشه
اولین برخورد به عنوان یک بزرگسال در جایی که فقط خودت هستی و سالها آموزشها ،
بایدها و نبایدها و به طور کلی قوانین نانوشتهی خانوادهت ، سخت است . باید حواست
را جمع کنی که بزرگسال خوبی باشی ، اگر برخورد اولت را گند بزنی به گند زدن عادت
میکنی ، بلاخره میرسی به آن نقطهی زجرآور لعنتی که میگویی : " هرکاری کردم
اشتبا بوده " . شاید
تمام این غم و غصههای شیرافکن لعنتی که دمار از روزگارمان در آورده ، ناشی از این
است که ما بزرگسال خوبی نبودیم .
بعد یک آدمی از نمیدانم کجا پیدایش میشود
میآید برایت نقش آدم حسابی بازی میکند ، تو نگاهش میکنی ،بیشتر از همهچیز به
کفشش ، آدم هایی که کفشهایشان کثیف است ، به خودشان بیتوجهند و کسی که به خودش
بیتوجه است ،چطور میتواند به کس دیگری توجه کند ؟ همین طور که دارد برای بیستسال
آیندهی زندگیت به تو راهکار ارائه میدهد ، صدایش در بکگراند ذهنت گم میشود تا
جایی که دیگر نمیشوی صدایش را ، فقط گاهی صدایی درمیآوری با این بار معنایی که :" بله ، بله ، گوشم با شماست،همینطوره
، حق با شماست " . عجیبند آدم ها و معادلات پیچیده ی ذهن
درگیرشان. آدمها باید برای هم علامت سوال باقی
بمانند ، هرجای رابطه که ازعلامت سوال به علامت تعجب تغییر حالت بدهند ، رابطه
تمام شده است ، باید گذاشت و رفت ، ماندن باختن است . جایی که وقتی میگویی:
" فلان آهنگ را شنیدی ؟ " و او تعجب نمیکند و انگار انتظارش را داشته
که تو آن آهنگ را بپسندی ، یا فلان لباس را بپسندی ، جایی که دیگر غافلگیر نمیشوند
از هم ، رابطه سوخته است . آدمها زود برای هم تمام میشوند ، حالا
نه اینکه بخواهم بگویم بد است ، اما خب ، یه جایی آن دیداری که قلبت به شماره میافتاد
برای رسیدنش ، تبدیل می شود به یک برنامهی از نظر زمانی حجیم و از نظر احساسی
تهی، که او برای کنجکاوی میآید و تو میروی تا خیلی چیزها را برای خودت تمام کنی. یکسری رابطه ها هست که باید برینی بهشان
، والا باختی . مثلن همان رابطههایی که با گل سرخ شروع میشود با فحش و فحشکاری
تمام میشود ، یک طرف میشیند شب تا صبح گریه میکند ، آنیکی فردا صبح میرود
کامپیوترش را آپگرید میکند ، یه جای کار میلنگد . بعد قلبت میگیرد ، " اونی که تو
ساده از کنارش میگذری ، منو دیوونه میکنه " این را شهرزاد از دوستانم در
گوگلپلاس نوشته بود ، دقیق که شدم ، دیدم شاید آن زنی که شلوار پارچهای را با
مانتوی اسپرت ست کرده ، یا آن دختری که آرایش مهمانیاش با کلاسور دستش و مقنعهی
سرش منافاتی ندارد ،آن دختر شیکپوشی که دهانش بوی گربه مرده میدهد ، یا آنی که از ترس
دوستانش آدرس خانهاش را به هیچکس نمیدهد، یا آن مردی که میان آشغالها دنبال
چیزی میگردد و چشمش که با چشمانت تلاقی میکند سرش را میاندازد پائین و آب دهنت
تلخ میشود، کسی را عصبی نمیکند ، یا حتا به فکر هم فرو نمیبرد ، خیلیها نمیبینند
و من میبینم . آدمها بعضیهایشان تاوقتی با همند نمیفهمند
چه نعمتی را دارند ،چقدر همدیگر را دوست دارند ، از هم جدا که میشوند میفهمند یک بخشی از خودشان را گم کردهاند
، جا گذاشتهاند ، حالا میتواند آن بخش کتابهایشان باشد یا احساسشان ، میروند
دنبال یک نفر دیگر که آن بخش را پسشان بدهند، نمیدهد ، عصبانی میشوند ، کافر میشوند
، یک روز که از خواب بلند میشوند ، تلفن را برمیدارند زنگ میزنند میگوید :
" من هم اشتباه کردم " . آن بخش برمیگردد اما وقتی یه چیزی میچسبد
سرجایش ،همیشه آثار شکستنش رویش هست ، شکنندهتر هم هست شاید . باید بیشتر مراقب
بود . یکسری آدمها با تو دوستند به دلایل
جانبی اما ، یکی سـکـس میخواهد ، آنیکی میخواهد به واسطهی تو با دوستانت آشنا
شود ، یکی پولت را هدف گرفته ، دیگری میخواهد با تو کلاس بگذارد ، کمتر پیدا
میشود آنی که بگوید : "همینی که هستی باش ، دوستش دارم " .اگر هم پیدا شود
، یکی پیدا میشود که میریند به آن احساس و دیگر نمیگوید آن حرف را به جایش میگوید
: " بیخیال ! ما که تموم شدیم رف" شاید هم نگوید و به جایش بیفتد دنبال
انتقام گرفتن ، باید خوشبین بود اما . عشق را بد برای آدمها تعریف کردهاند ،
گرچه من هم نمی دانم تعریف درستش کدام است . فقط میدانم همهچیز را برایمان
تعریف کردند ، روی تخته سیاه نوشتند و ما وارد دفترها و ذهنمان کردیم ، کسی چیزی
را نشانمان نداد ، ما هیچچیز را تجربه نکردیم.
و مخـفی میشـد پشت کاجهـا،
کـه صـدایش را بشـنود وقتی که به دیـگری میگوید :
"دوسـتت دارم "
بلاخـره بعد از ایـن همه سال
یه روز از خواب بیـدار شدیم ،
نه جنگ شده بود ، نه قحطی ، نه سیـل و زلزله برای باقی آدمهـای دنیا
یـه روز که با شیرینی اسـکار شروع شده بود
حالا نمیدونـم این Inception ــه یا A Separation
پینوشت : همچنین از اینجا بخوانید متن جالب خبرگزاری فارس رو در این باره که به حرفهای اصغر فرهادی بخشهایی رو اضافه کرده :))
بعـد یکی میشه اوپـرا وینـفری ، با اینکـه خودش زندگـی زیبایی نـداشته ، زندگی خیـلیا رو زیبـا کرده.
زنـی که باعث افتخـار تمام زنهـای دنیاس
برای کودکی که فال میفروشد
"حـافظ " در فـال تو چـه نوشته بـود ؟
که سـرنوشتت اسارت در خیـابان شد
جـلوی پاساژ تندیس یه پسربچه نشسته بود رو زمین ، داشت از سرما به خودش میلرزید، مامانم شال گردنش رو در آورد داد بهش ، با همون لحنی که همیشه منو دعوا میکنه بهش گفت : " بچه ! اینو بپیچ دور خودت سرما نخوری ! " . یهو بعد از هیجده سال فهمیدم مامانم دوستم داره !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پینوشت : ساعت ده و نیم شب بود ، به بجهه گفتم چرا نمیری خونتون ؟ گفت باید ده تومن بفروشم تا برم ، گفتم چقدر فروختی ؟ گفت 6.5 !
میخواستم تموم خریدامو بندازم دور ، ما میریم خرید عید ...اونوقت یکی واسه ده تومن تا ده شب به خودش میلرزه .
آقای احمدی نژاد ! فکر نمیکنی مردم خودمون مهمتر از مردم فلسطین و لبنانن؟
ا تـرک "When You Say You Love Me" ( هنـگامی که میگویـی دوسـتم داری ) از Josh Groban رو از دسـت ندید .
از اینـجا دانلود کنید
مـتن ترانه به زبان انگلیسی را از ایـنجا بخوانید
متاسـفانه هنوز یـه عـده دچـار این سوءتفاهمـن که متـرو " یک تیـریبون آزاد " ه ، شوربخـتانه رسالـت مترو "حمل و نقل عمومی" ه .
بعـضیا به راه ترکسـتان تعلـق دارن ، پس لازم نیسـت بهشون تـذکر بدید که : " ایـن ره که میروی رو بـه ترکسـتان است "

